• شنبه ۷ بهمن ماه، ۱۳۹۶ - ۱۱:۰۸
  • دسته بندی : فرهنگی و هنری
  • کد خبر : 9611-794-5
  • خبرنگار : ----
  • منبع خبر : ----

برگ برگ آرامش

پاي صحبت بزرگترها كه بنشيني آنجايي كه صحبتشان گل مي اندازد و همه گوش تيز مي كنند تا ببينند پدربزرگ، مادربزرگشان چه تفريحي مي كردند، آن روزها كه نه تلگرامي آپديت مي شده و نه اينستاگرامي به روز و نه توييتري كلمات را پرواز مي داده، جوانان كتاب را همواره همدم خود مي كردند. عاشقان كتاب تمام مسير را پیاده می‌رفتند و پول‌هایشان را 10شاهي 10شاهي جمع می‌کردند تا کتابی کرایه کنند و در سوسوی چراغ‌های کم رمق شب بخوانند تا فردا دوباره اول جمع كردن پول شود براي كتاب بعدي.

به گزارش خبرنگار فرهنگ و هنر ایسنا - منطقه اصفهان، صحبت از خرید کتاب که به میان آید نخستین جایی که در ذهنمان جرقه می زند چهارباغ عباسي يا آمادگاه است. دو خياباني كه اين قدر كتاب نخريديم و كتاب نخوانديم كه يكي يكي كركره هاي كتاب فروشي هايشان پايين آمد و به جايش بستني فروشي نشست. اين قدر كتاب نخريديم كه حالا براي خريد كتاب چنان بايد اين دو خيابان را بالا و پايين كنيم تا يك كتاب فروشي را ميان شلوارها و شلوارك هاي به اهتزاز درآمده از وزش باد پيدا كنيم. هرچند كتاب فروش هايي كه امروز با قدي خميده ايستاده اند هنوز با لبخند، پاسخگوي مشتري هاي كتاب هايشان هستند.

اما کمی دورتر از هیاهوی آمادگاه و چهارباغ، در گوشه اي از اين شهر آنجايي كه مناره هاي سر به فلك كشيده كمتر پيدا مي شوند. پيرمردي نشسته پشت پيشخوان بلند، به قول خودش پيشخواني پر از دوستان نام آشناي قديمي و جديد كتاب هايي نو و كهنه. مغازه‌اش با تمام مغازه‌های شهر متفاوت است. برخلاف کتابفروشی‌های دیگر، ورودي شيب دار اين مغازه با فرشي قرمز تو را سر مي دهد در ميان انبوه كتاب ها، اینجا باید خود را رها كني در ميان کتاب‌ها و کتاب مورد علاقه‌ات را بیابی. آنهايي كه اين كتاب فروشي را انتخاب مي كنند ابتدا آرامش را انتخاب كرده اند، قبل از خريد كتاب اينجا آرامش هديه مي دهند.

بوي خاص سرب، همراه با قدري خاك، بوي نويي كتاب همراه با كهنگي كاغذهاي كاهي، اينجا بوها ذهنت را قلقلك مي دهند، طوری که هیچ وقت این بوی دوست داشتنی را فراموش نکنی. چهره‌ای مهربان خیره می‌شود به چشمانت؛ با نگاهی نافذ که در عمق قلبت نفوذ می‌کند و می‌نشیند به جانت. سلام‌هایش همیشه گرم است، خوش آمدی باباجان. چه کمکی از دستم بر می‌آید؟ اين تكه كلام پيرمرد كتاب فروش اين حوالي است.

پس از سلام گرمش چشمم كه در چشمانش قفل مي شود كنج نگاهش خوشحالي و غم يكجا ديده مي شود. محمدعلی سعیدی که بيشتر مشتری‌هایش به اسم باباجان صدایش می‌کنند؛ به قول خودش صاحب یکی از بهترین مشاغل دنیاست، اما امروزه قدری ناخشنود، گرد غربت روي كتاب هايش در قفسه ها نشسته و همچنان اميدوار به خريدند. از هر 10نفر شاید یکی دو نفر به سمتشان بروند. به قول او کتاب بازار پر رونقی ندارد، ولی کتاب‌ها همچنان قسمتی از وجود من اند.

هر ميز روايت يك جاي داستان زندگي هر فردي است، يكي ادبي است ديگري فلسفه، آن يكي هنري است ديگري رمان، رد کتاب‌ها را که می‌گیری، به موهای سپيد شده‌اش میان صفحات قدیمی‌تر کتاب‌ها می‌رسی. کتاب‌هایی که فقط آنها را نخوانده، بلکه با تک تک صفحاتشان زندگی کرده. انگار طي اين سال ها فقط يك همراه داشته همان عينك مربعي دسته كائوچوئي كه حالا با نخ كناره هايش را محكم بسته تا روزگار از هم بازش نكند.

موسيقي سنتي ملایمی در مغازه گوش‌ها را نوازش می‌دهد. بی کلام است. آرامشی عجیب برجانت می‌نشاند. چند لحظه ای که با موسيقي همراهی کنی، میان دورترین خاطرات کودکی‌اش خودت را پيدا مي كني. شتاب گذر کودکی‌اش همراه داستان‌ها و شعرهای بچگانه را می‌توان در عمق یک ترانه يافت و ماجراجویی‌اش را با  نگارش کتابی که آغاز راه است شروع می‌کند و داستان بازی های کودکی‌اش را در کتاب ها جست و جو می‌کند.

علاقه هايش را که  زیر و رو کنی شیطنت‌ها و شور جوانی را در کوچه پس کوچه‌های ذهنش، لا به لای رمان‌های عاشقانه می‌تواني پیدا کني. همان زمان بوده که او هم عاشق شده. به قول خودش نه يكبار (بلكه مي خندد)، با فرهاد و مجنون و بیژن و رومئو عاشق شده.  اين طور كه مي گويد عاشق كتاب شده، از همان ابتدای عاشقی از 13-14 سالگی کتاب فروختن را آغاز کرده و اکنون 50 سال است که در این عشق جا مانده است. يا با تكه كلام معروفش اينجا فسيل شده.

عشق او را با اين درآمد اندك هنوز روي اين چهارپايه مي نشاند. آرامش منتقل شده طي ساليان دراز همراهي با كتاب را حالا ذره ذره با اخلاقش به مشتريانش تعارف مي كند. اما آنجا نزديك درب خروج دفتري است كه هركسي آمد، چيزي بنويسد يا خاطره اي رقم بزند، عشق، آرامش و پيرمرد هر سه در تمام نوشته ها نهفته اند. او در اين مغازه دنبال فروش فرهنگ نيست دنبال آشتي با كتاب است.

نگارش کتاب زندگیش که به میانه می‌رسد و از شور جوانی‌اش کاسته می‌شود، عطش آگاهی‌اش کتاب‌های تاریخی ملل مختلف را در دامانش می‌گذارد. در گیرودار جنگ و صلح و مرگ و تولد خستگی‌هایش را میان کتاب‌های تاریخی و علاقه‌اش به کتاب فروشی گم می‌کند، حتی اگر دخل و خرجش باهم نخواند و پولی برای اجاره مغازه نداشته باشد و فکر اینکه اگر مغازه‌اش کافه یا فست فود بود، در آمدش بسیار بیشتر از این کتابفروشی بود. او هم انگار از تبديل فرهنگ به فست فود خسته شده است، ولي به كتاب هاي زير دستش تكيه مي كند.

حالا که فصل‌های زندگیش را  گشته، دیگر برایش فرقی ندارد که کتابش تاریخی باشد یا رمان عاشقانه، روانشناسی یا ادبیات، هر کتابی را می‌خواند. کتاب‌ها را خوب می‌شناسد، عنوان‌ها، نویسنده‌ها و حتی سبک نگارش و قلم هر کس را خوب می‌فهمد. حتي اگر خودش كتابي را نداشته باشد، خوب مي‌داند كجا باید پيدايش كرد. انگار تمام کوچه پس كوچه‌هاي بازارهاي كتاب را مي‌شناسد.

برای نسل‌های پس از خودش ذوق و عشق به کتاب، آرامش و آگاهی را بر جای می‌گذارد تا در بحبوحه‌ تکنولوژی شاید کسی را برای هم آغوشی و عشق بازی با کتابش ترغیب کند. وارد مغازه‌اش که شوی فرقی نمی‌کند کودکستانی باشی یا دانشگاهی، جوان یا پیر... نمی‌پرسد چند سال داري یا چه كاره اي و از چه راهی و چقدر درآمد داری؟خصوصیات شخصی‌ات را می‌گذارد برای خودت باقی بماند، بیشتر در مورد علایقت می‌پرسد و اگر بخواهی و هم‌نفسش شوی که چه کتابی بخواني، چند گامی میان میزهای چیده شده در دنیای کتاب‌هایش همراهی‌ات می‌کند و برایت اندکی از هر کتابی می‌گوید تا بتوانی کتاب مورد علاقه‌ات را بیابی.

کتاب را خریده یا نخریده فرقی ندارد. همین که سری برای گپ زدن به باباجان زده باشی خودش یک دنیا آرامش است. خودش هم همیشه همین را می‌گوید. من اينجا نشستم تا دانشجوها، تا دل گرفته ها بيايند اينجا گپ بزنيم چايي بريزيم، موسيقي بي كلامي گوش كنند، من هم خوب گوششان مي كنم و شال و كلاهشان را بر مي دارند و مي روند. آنهايي هم كه پير شدند دلشان قرص است كه همه كتاب فروشي ها ببندند يا تعطيل شوند هنوز باباجان هست و كتاب مي فروشد.

اما با تمام این بی مهری‌ها هر روز صبح به صبح باباجان قامتش را راست می‌کند و دوباره راس همان ساعت همیشگی در مغازه‌اش را باز می‌کند. ساعت هشت و نیم که شود در را چهارطاق می‌کند تا مثل همیشه نسیم شود اولین مشتری مغازه‌اش. تا دوباره موسیقی آرامش بخش مغازه حتی این نسيم صبحگاهي را هم آرام کند و در کتابش به دنبال آرامش و عشق و آگاهی بگردد. حالا مي خواهد تلگرام فيلتر باشد يا نباشد، اينستاگرام باز باشد يا بسته شود در توييتر نظرسنجي باشد يا نباشد. مغازه او هميشه باز است.

گزارش از: مهسا عبدیزدان، خبرنگار ایسنا منطقه اصفهان

1445953973591_telisna3.jpg


انتهای پیام

ارسال خبر به دوستان

* گیرنده(ها):

آدرس ایمیل ها را با علامت کاما از هم جدا نمایید. (حداکثر 3 آدرس پست الکترونیکی گیرنده را وارد نمایید)
متن ارسال:

ارسال نظر

نام و نام خانوادگی:
آدرس سایت شما:
* آدرس پست الکترونیکی:
* متن:
* کد مقابل را وارد نمایید: