• دوشنبه ۹ مهر ماه، ۱۳۹۷ - ۱۴:۵۹
  • دسته بندی : اجتماعی
  • کد خبر : 977-2190-5
  • خبرنگار : ----
  • منبع خبر : ----

پَر قیسی‌هایِ خشکِ لب حوض

از فرط پیری و خمیدگی دیگر توانی برای راه رفتن ندارد اما تا از خاطرات و روزگار جوانی‌اش می‌پرسم لبخندی روی لب‌هایش جا باز می‌کند و این خاطره را به یاد می‌آرود: "پر قیسی‌های خشک زیر حوض".

به گزارش ایسنا-منطقه اصفهان، در هشتادمین دهه زندگی‌اش به سر می‌برد. خاطرات خوب جوانی‌اش را که تعریف می‌کند انگار دیگر پیر و فرتوت نیست. هر روز همان جای همیشگی و گاهی چند قدم آن طرف‌تر حین خوش و بش کردن با مردم  او را می‌بینی و وقتی سر صحبت را باز می‌کنی چشمانش از شدت اشتیاق برق می‌زند.

"بانوجان" دستانش را حنا زده و موهای سرش از برف سفیدتر است. یک مانتوی بلند و رنگ‌ورو رفته به تن دارد و می‌توان به تن نحیف و لاغرش پی‌برد. عینکش را تمیز می‌کند. از او در مورد خاطرات جوانی‌اش می‌پرسم.

"مادرم خدا بیامرز وقتی می‌خواست دست از شیطنت‌های کودکانه برداریم و کمی آرام بمانیم به من و خواهرم می‌گفت اگر شیطنت نکنیم حتما از پر قیسی‌های خشک لب حوض به شما می‌دهم." این را می‌گوید و روسری گلدارش را جلوتر می‌کشد و گره‌اش را محکم‌تر می‌کند.

هنوز هم اشتیاق صحبت کردن دارد، قدری صدایش را آهسته‌تر می‌کند "انتظار خوردن پر قیسی‌های لب حوض چند ساعتی مانع شیطنت‌هایمان می‌شد و بعد هم با دقت بیشتری شیطنت می‌کردیم تا مبادا خود را از نعمت قیسی‌ها محروم کنیم. آن قدر برایم لذت بخش است که همین امروز هم دوست دارم دوباره برایم آن خاطرات تکرار شود".

نگاهش به آن سوی خیابان می‌افتد. زنی جوان و بلندقامت دست دو دختر کوچک‌اش را گرفته و از خیابان می‌گذراند، "به نوه‌هایم که می‌گویم شیطنت نکن تا پر قیسی بگیری با تعجب می‌پرسد پرقیسی چیست؟ زمان ما خوردن این خوراکی‌ها واقعا لذت بخش بود و امروز جایشان را چیپس و پفک گرفته است".

گوشه چشمانش خیس می‌شود. نمی‌شود فهمید دلش گرفته یا خاکی به چشمانش رفته. یا شاید خاک روزگار به چشمانش رفته که دلش گرفته. از جایش بلند می‌شود و دمپایی نارنجی‌اش را دوباره پایش می‌کند. "دل وعده‌ای اینجا می‌آیم. دوست دارم با مردم خوش و بش کنم. خوش اقبال بودم که فرزندانم تنهایم نگذاشتند اما همسایگانی دارم که سال‌ها فرزندانشان به آنها سر نمی‌زنند".

ساعت از ظهر گذشته و بانوجان با تمام خستگی، هنوز مشتاق حرف زدن است. ساعتی می‌پرسد و نگاهی به اطرافش می‌کند تا مسیر خانه را پیدا کند. دستی در جیب مانتو مندرس‌اش می‌کند، دو پر قیسی طلایی بیرون می‌آورد و به سمت‌ام می‌گیرد، "بخور خانم جان، این هم جایزه شیطنت نکردن تو".

گزارش از سعیده عبداللهی- خبرنگار ایسنا منطقه اصفهان


انتهای پیام

ارسال خبر به دوستان

* گیرنده(ها):

آدرس ایمیل ها را با علامت کاما از هم جدا نمایید. (حداکثر 3 آدرس پست الکترونیکی گیرنده را وارد نمایید)
متن ارسال:

ارسال نظر

نام و نام خانوادگی:
آدرس سایت شما:
* آدرس پست الکترونیکی:
* متن:
* کد مقابل را وارد نمایید: